شیخ فخرالدین عراقی

شیخ فخرالدین عراقی

ای ساقی، از آن می، كه دل و دین من است
پر كن قدحی، كه جان شیرین من است
گر هست شراب خوردن آئین كسی
معشوق به جام خوردن آئین من است
ابوحفص عمر نسفی

ابوحفص عمر نسفی

و این یک چیز (قلب) را دو نام است، و سه درجه است، و چهار منزلت است، و پنج کرامت است، و شش حال است، و هفت مرتبت است، و هشت مقام است، و نه صفت است، و ده وقت است.
شیخ فخرالدین عراقی

شیخ فخرالدین عراقی

با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا
لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا
با این همه راضیم به دشنام از تو
از دوست چه دشنام، چه نفرین، چه دعا
شیخ فخرالدین عراقی

شیخ فخرالدین عراقی

ورنه عالم با بود نابود خود آرمیده بود، و در خلوت خانۀ شهود آسوده، آنجا كه «كَانَ اَللَّهُ وَ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيءٌ».
خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری

« توبه مطیع از بسیار دیدن طاعت است »
و بسیار دیدن طاعت را ۳ نشان است

۱. خود را به کردار خود ناجی دیدن
۲. مقصر آن را به چشم خاری نگریستن
۳. عیب کردار خود باز ناجستن
امام مستملی البخاری

امام مستملی البخاری

بدان که فقر اصلی است بزرگ، و اصل مذهب این طایفه فقر است و حقیقت فقر نیازمندی است، و بنده جز نیازمند نباشد. از بهر آنکه بندگی بی ملکی است، و هر که مالک نباشد مملوک باشد. و مملوک به مالک خویش محتاج باشد. پس غنی به حقیقت حق است و فقیر به حقیقت خلق. و غنا صفت حق است به حقیقت و فقر صفت خلق است به حقیقت.
نورالدین عبدالرحمان جامی

نورالدین عبدالرحمان جامی

بر عودِ دلم نواخت یک زمزمه عشق
زان زمزمه ام زپای تا سر همه عشق
حقّا که به عهد ها نیایم بیرون
از عهدۀ حقّ گزاریِ یکدمه عشق
خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری

ارکان مُروّت سه چیز است

۱. زندگانی کردن با خود به عقل
۲. زندگانی کردن با خلق به صبر
۳. زندگانی کردن با حق به نیاز
خواجه عبدالله انصاری

خواجه عبدالله انصاری

نشان زندگانی کردن با خود به عقل سه چیز است:

۱. قدر خود بدانستن
۲. اندازۀ کار خود دیدن
۳. در خیر خویش بکوشیدن
شیخ فخرالدین عراقی

شیخ فخرالدین عراقی

بدان كه در اثنای هر لمعه‌ای ازین «لمعات» ایمائی كرده می‌آید به حقیقتی منزه از تعین، خواه حبش نام نه خواه عشق، «اذلامشاحة فی الالفاظ»، و اشارتی نموده می‌شود به كیفیت سیر او در اطوار و ادوار، و سفر او در مراتب استقرار و استبداع، و ظهور او به صورت معانی و حقایق،‌ و بروز او به كسوت معشوق و عاشق و باز انطوای عاشق در معشوق عیناً، و انزوای معشوق در عاشق حكماً، و اندراج هر دو در سطوات وحدت او جمعاً.
ادامه دهید…